اطلاعیه

 

کارگاه نقد داستان هم نگر ساری در نظر دارد داستان " این صدا تا کجا با ما می آید " اثر "نرگس مقدسیان"  را مورد نقد و بررسی قرار دهد ، از این رو از همه علاقه مندان ادبیات داستانی دعوت می شود در این نشست شرکت نمایند.

 

زمان : روز شنبه 28 بهمن 96 ساعت 4:30 عصر

مکان : ساری - خیابان قارن - کوچه جنب مسجد حاجی آباد. پژوهشکده ساری شناسی

حضور در نشست برای عموم آزاد و رایگان می باشد.

علاقمندان می توانند به گروه تلگرامی کارگاه با عنوان  "کارگاه نقد هم نگر " برای اطلاعات بیشتر بپیوندند.

اطلاعیه

کارگاه نقد داستان هم نگر ساری در نظر دارد داستان " بو " از مجموعه " کانادا جای تو نیست" اثر "فرشته توانگر"  را مورد نقد و بررسی قرار دهد ، از این رو از همه علاقه مندان ادبیات داستانی دعوت می شود در این نشست شرکت نمایند.

زمان : روز شنبه 23 دی 96 ساعت 4:30 عصر

مکان : ساری - خیابان قارن - پژوهشکده ساری شناسی

حضور در نشست برای عموم آزاد و رایگان می باشد.

علاقمندان می توانند به گروه تلگرامی کارگاه با عنوان  "کارگاه نقد هم نگر " برای اطلاعات بیشتر بپیوندند.

گزارش

گزارش جلسه کارگاه نقد داستان هم نگر ساری در آذر 96

کارگاه نقد داستان هم نگر ساری، روز شنبه 25/9/96 جلسه نقد و بررسی داستان "از اینجا می رویم" را با حضور نویسنده اثر " محمد رضا براری" ، سرپرست کارگاه "حسین اعتمادزاده" ، اعضا کارگاه و علاقمندان برگزار کرد.

متن داستان "از اینجا می رویم"

از اینجا میرویم

 

من خانه ای خریدم که وقتی داخلش شدم تازه فهمیدم چقدر از بودن در این خانه احساس ناامنی میکنم درختهای پیر پرتقال و نارنج تمام حیاط کوچک خانه را محاصره کرده بودند و سایه شان همه جا را تاریک می‌کرد. باید سر خم می‌کردیم تا شاخه ها و تیغ ها به سر و صورتمان نخورند و به لباسمان گیر نکنند حتی یک آن احساس کردم پایه های خانه سست است و با کوچکترین زلزله ای در خودش فرو می‌‌ریزد و ما را میبلعد.

تنها حُسن خانه، بزرگی و درندشتی اش بود ورودیها و درهای بیشماری که نمی‌شد حدس زد به کجا باز میشوند و به کجا ختم، با اینکه میدانستم مریم از خانه های رازآمیز با سوراخ سُنبه های زیاد، خوشش میآید اما نمیدانستم این خانه ی قدیمی برای او این ویژگی را دارد یا نه؟

 از بین تمام خانه هایی که دیده بودم تنها خانه ای بود که با پس انداز سالهای مجردی و وام مسکن و کمی قرض و قوله از پدر مریم جور در می‌آمد برای همین دل به دریا زدم و با یک نگاه سرسری خانه را پسند کردم و به بنگاهی گفتم تا مشتری دیگری برایش پیدا نشده زودتر کلکش را بکند قولنامه را بنویسد تا مریم را شگفتزده کنم.

 خانه ی جدید میتوانست سرپناهی باشد که بعد از عروسی با خیال راحت می توانستیم اسباب اثاثیه ها و جهیزیه ی مریم را اینجا بیاوریم و آلاخون والاخون نشویم راضی شدم به خریدش، اصولاً توی خریدهایم بی مهابا عمل میکنم اگر با نگاه اول از چیزی خوشم آمد دست به جیب میشوم اهل چک و چانه زدن هم نیستم بعضی وقتها فروشنده ها که می بینند مشتری پپه ای گیرشان آمده که هر چه دولا پهنا حساب می کنند پول را دو دستی کف دستشان می گذارد خودشان دچار عذاب وجدان میشوند و تخفیف میدهند بیشتر مواقع هم به روی خودشان نمی آورند و توی دلشان بشکن می زنند.

خانه مان یک کوچه با خیابان اصلی فاصله داشت به نانوایی، قصابی و سوپری نزدیک بود، وقتی مریم را بردم تا خانه را ببیند جلوی آرایشگاه کمی معطل شدم تا دیدمش آنقدر که آرایش کرده بود یک آن نشناختمش و فکر کردم زنی دیگری توی ماشین نشسته.

 وقتی کلید انداختم در حیاط را باز کردم مریم کاملاً مبهوت شده بود انگار چشمهایش درست نمی دیدند بس که به هر طرف خیره می‌شد و چشم می گرداند مثل بچه‌ها هی از این اتاق به آن اتاق می‌رفت دری را باز می‌کرد دری را می بست داخل اتاقی می‌شد و از اتاق دیگری سر در می آورد.

«چقدر شبیه هزارتوهای بورخسه!»

خنده ام گرفت توی دلم گفتم«چقدر خوبه همین یه کتاب رو خونده و میتونه برای همه ی مفاهیم عالم از همین کتاب مثال بزنه» اما درست می‌گفت خانه دقیقا همین ویژگی را داشت تودرتو و اسرارآمیز.

«نگران بودم خوشت نیاد؟»

«نه عزیزم، خیلی هم خوبه با این که کلنگیه ولی انرژی زیادی تو خودش داره!»

«خوبه که خوشت اومد، خیالم راحت شد!»

«حس میکنم زندگی تو این خونه برام خوشاینده!»

و رقص کنان می دوید سمت راهرو، اتاقها، آشپزخانه و هزارتوهای دیگر. موهای بلندش در بادی که از پنجره ها می‌آمد پرواز می‌کرد.

خانه فقط چهار اتاق خواب داشت انگار صاحبخانه ی قبلی حسابی سرشان شلوغ بود خانواده ی پر جمعیتی که لحظهای از امر خطیر زاد و ولد دست بر نداشتند و هی خودشان را تکثیر کردند. چقدر باید خودت را ادامه بدهی؟ تا کجا، تا کی؟

خانه یک پذیرایی درندشت داشت که مریم با دیدنش غصه اش گرفت و آه از نهادش بلند شد.

«وای چطوری پرش کنم!»

بوی نم و نا همه جا را فرا گرفته بود بوی رخوت انگیز کهنگی و رطوبت و بوهای عجیب دیگر که بیشترشان خاطرات کودکی و دوران ورشکستگی پدر را در من زنده می‌کرد روزگاری که هیچ وقت دوباره نمیخواستم به آن روزها برگردم دورانی که مادر با همه ی اهن و تُلپ و اسم و رسم خاندان پدری مجبور شد زندگی پاشیده اش را با چنگ و دندان حفظ کند و برود کلفتی خانه ی بزرگان شهر، تا ما از گرسنگی و بدبختی تلف نشویم.

همان سالهایی که مادر توی یکی از نظافتهای منزل تجار و برنج فروشهای شهر، عروس آینده اش را انتخاب کرد و تا مدتها او را در آب نمک خواباند تا زمانش برسد و با اینکه میدانست مریم دلداده ی کسی دیگر بود و شیرینی خورده اش، که بخاطر اختلاف پدران تاجرشان که سر هم کلاه گذاشته بودند همه چیز بهم خورد مادر مریم را حفظ کرد و به این ازدواج اصرار کرد و تمام تاکیدش به دور و بری ها این بود این قصه فقط به گوش من نرسد تا بی خبر ماجرا من باشم اما نمی دانست در شهری کوچک حرفها و رازها خیلی زود دهان به دهان می شود.

از پله ها رفتم پشت بام تا از بالا همه جا را خوب تماشا کنم پله ها زیر پایم لق می‌زدند. باید عمله و بنا میآوردم برای تعمیر، اینطوری هر لحظه و هر بار که بخواهی بیایی بالا، فکر میکنی زیر پایت دارد خالی میشود و داری سقوط میکنی و سقوط یعنی پایان همه چیز.

 پشت خانه ی مان یکسر شالیزار بود و تا چشم کار می‌کرد زمین کشاورزی بود با حیرت فهمیدم درست پشت خانه رودخانهای جریان دارد، حتی انتهای دیوارهای بلوکی پشت حیاط توی رودخانه قرار داشت اگر مریم می‌آمد و این صحنه را میدید حتماً سکته می‌زد و چند تا درشت بارم می‌کرد حالا می‌فهمم برای چه هر چه به صاحبخانه می‌گفتم قبول می‌کرد و همه جوره با من راه آمد حتی قبول کرد یک سوم باقیمانده پول را چک یکساله بدهم.

شیرینی دانمارکی را گذاشت دهانش و گفت«مبارکه و جعبه ی شیرینی را گرفت سمتم.»

مریم آمد پشت سرم، جیغ بلندی کشید ترسیدم به چهره اش که دقیق شدم دیدم جیغش از خوشحالی زیادش است صورتم را بوسید و غرق تماشای رودخانه شد

«من عاشق این بودم که پشت خونه مون رودخونه داشته باشه مرسی عزیزم!»

و همچنان که مثل بچه‌ها مرا میبوسید جست و خیز می‌کرد و خودش را به نرده های سیمانی مچسباند

«آه چقدر شاعرانه!»

انگار این من بودم که با دستهای خودم رودخانه را به این سمت کشیده بودم و گذاشته بودمش تا زیر بلوکهای سیمانی پشت حیاط جاری باشد و آوازی خروشان بخواند، آوازی مرموز.

از اینکه چقدر آمد و رفت، جیغ و داد، بشور و بساب، همخوابگی و زایمان، عروسی و عزا توی این خانه ی قدیمی و نمناک روی داده بود چندشم می‌شد و حالم را بد می‌کرد. هر وقت می‌رفتم حمام و یا توالت از اینکه آدمهایی میلیونها بار اینجا دوش گرفته اند و روی سنگ توالت نشستند حالم را بد می‌کرد دوست داشتم خانهام را خودم میساختم با دستهای خودم، وجب به وجب و خشت به خشتش را، هر بار بیشتر ترس و دلشوره ی عمیقی توی دلم رخنه می‌کرد.

وقتی بار و بندیلمان را آوردیم، اصلاً احساس آرامش نمی‌کردم دلم بی خود شور می‌زد قلبم تیر می‌کشید و سرم درد می‌گرفت معده ام می جوشید و هی میخواستم سیگار بکشم. با اینکه سالها بود بعد از سربازی ترک کرده بودم

 کوه نزدیک خانه مان بود درست بعد شالیزارها، با اینکه اواخر پاییز بود سفیدی گردنه های پوشیده از برف را به راحتی و به وضوح می‌شد دید و سرمایش را حس کرد.

مریم عاشق چنین صحنه هایی بود، صحنه های رمانتیک، گرمکن ورزشی اش را می پوشید می‌رفت پشت بام روی صندلی قدیمی لهستانی می نشست، قهوه میخورد و اگر کاری نداشت دلش میخواست ساعتها به تصویر روبرو خیره شود گاهی آنقدر آن بالا میماند که یادش می‌رفت شام درست کند یا غذایش جزغاله میشد بعد، منِ خسته و کوفته از اداره برگشته را می‌فرستاد سرکوچه از سوپری محل خیار شور و کالباس بگیرم یا اینکه بروم ساندویچی، پیتزا سفارش بدهم یا اینکه شیر و پنیر بگیرم و به خانه برگردم.

مادر خیلی اصرار داشت، توی خانهی پدری بمانیم یکی از اتاقها را بگیریم و زندگیمان را شروع کنیم اما من با حرفهای مریم که مستقل شدن را بهانه کرده بود خر شدم و اینجا را گرفتم دلم برای مادرم سوخت کاش می توانستم دوباره برگردم کاش برمی گشتم.

مریم برایم چای آورد توی سینی سلطنتی که عاشقش بود توی استکان هایی با دسته های فلزی آبطلاکاری شده، مریم عاشق زرق و برق و تجمل بود این ویژگی اش را فقط چند روز بعدِ عقد متوجه شدم هر چیز لوکس و مارک دار یا حتی وسایل قدیمی و اصل و نسب دار چشمهایش را برق می انداخت و ویرش می‌گرفت هر طور شده آن را به دست بیاورد و صاحبش بشود برق حلقه ی دستش همان لحظه رفت توی چشمم، حلقه برجستگی هایی داشت شبیه گل هایی در هم تنیده و پیچیده در هم و اگر با دقت به آن نگاه می‌کردی ماری را پس تصویر، به وضوح می توانستی ببینی به حلقه ی دستم که لنگه ی همان بود نگاه کردم تا به حال اینقدر به نقش و نگارهایش دقیق نشده بودم چای را یک ضرب سر کشیدم تمام دهانم سوخت.

دیگر نمی توانستم توی هیچ کدام از اتاقها بخوابم حتی اتاق خوابی که مریم با سلیقه ی مخصوص خودش و با وسایل سنتی چیده و تزئین اش کرده بود خوابیدن توی این اتاق برایم نفس گیر و جانفرسا بود انگار کسی دستش را میگذارد روی گلویت و با تمام قدرت فشار می‌دهد تمام طول شب نمی توانستم چشم روی هم بگذارم لحظه شماری می‌کردم هوا روشن شود بروم اداره و آنجا آرام بگیرم.

 مریم اما با آرامش کودکانه ای کنارم می خوابید و خروپفش هم در می‌آمد فکر می‌کردم چقدر با هم متفاوتیم او گرفته و خوابیده، خروپفش هم در آمده اما من جنازهای که در تنهایی اتاق هر لحظه بیشتر در خودم غرق می‌شدم.

 تنهایی من در دل تاریک شب رشد می‌کرد و بزرگ می‌شد دورهی مجردی فکر می‌کردم با ازدواج از تنهایی ام کم میشود همیشه کسی کنارت هست و در همه ی لحظات همراهی ات می‌کند ولی این احساس زیاد دوام نیاورد حالا با وجود مریم و با حضور او احساس تنهایی بیشتری به من دست میداد یا وقتی که از آرایشگاه بر می گشت آرایش غلیظش حس مبهمی از نفرت را در من تقویت می‌کرد.

هر وقت سایه ای روی وسایل می‌افتاد یا چیزی تکان میخورد یا صدایی از جایی بلند می‌شد حس می‌کردم جمعیت زیادی از آدمهای قدیمی و سالخورده با چشمهای خیره و هیزشان به ما زل زده اند و تماشاکنان زندگی رخوتبار ما هستند انگار ما دو تا، شخصیتهای یک نمایش مسخره بودیم که مجبور بودیم ناخواسته برایشان نقش بازی کنیم تا بساط سرگرمی شان فراهم شود. هر چه بود من به هیچ وجه نمی خواستم توی این نمایش نقش قرار بگیرم.

صداهای مبهم و مرموز در طول شب شک مرا بیشتر می‌کرد احساس می‌کردم چندین جفت چشم مشغول تماشای معاشقه ی ما بودند و حالا که مریم گرفته و خوابیده، دارند با چشمهایی وقیح نگاهم می کنند و با پچ پچها و شکلک در آوردنشان مرا به هم نشان می دهند و یک دل سیر به ریشم می‌خندند سایه هایی که ساعتها توی اتاق کش می آمدند و متراکم می شدند.

 باید همین فردا به مریم بگویم دیگر نمیتوانم توی این خانه ی لعنتی زندگی کنم یعنی هر وقت از اداره پایم را توی خانه می گذارم احساس میکنم دارم وارد سلول انفرادی ام می شوم گاهی هی زمان ماندن توی اداره را بیشتر می‌کردم تا هر چه دیرتر به خانه بروم. باید به مریم بگویم دیگر آرایشگاه رفتن را تعطیل کند نمی خواهم با چهره های دیگری از او مواجه شوم.

 باید این خانه ی مشکوک را بفروشم به ضررش هم راضی ام به درک، اگر هم مشتری پیدا نشد باید اجاره اش بدهم به کسی که بتواند توی این خانه ی اشباح دوام بیاورد من دیگر حاضر به زیستن در این بزرخ متراکم نیستم.

مریم در حالی که ظرفها را توی کارتن می گذارد با حسرت آه می‌کشد و سر تکان می‌دهد

«نمیشه نریم؟ تازه داشتم به این خونه عادت می‌کردم!»

سکوت میکنم طولانی و کشدار تا بیشتر از این ادامه ندهد

«نمی دونستم اینقدر نازک نارنجی هستی؟»

برای اینکه بداند مصمم و جدی هستم و فقط به رفتن از اینجا فکر می کنم اخم میکنم تا دیگر حرفی را نزند

«همین که گفتم، باید بریم.»

«من خونه ی مادرت نمی آم!»

«به جهنم. می ریم یه خراب شده ی دیگه!»

«اینجا که بهتر از یه خراب شده ی دیگه اس»

«بس کن»

مریم که میبیند اینطوری موفق نشد شروع می کند به عشوه کردن همیشگی اش که فکر می‌کند برایم شیرین و جذاب است تا از خر شیطان پیاده ام کند.

«من که جیک جیک می کنم تخمای کوچیک می کنم بزارم برم؟»

طوری که انگار دیگر این عشوه های خرکی برایم جالب نیست حتی مسخره هم هست می زنم توی ذوقش

«همین فردا از اینجا می ریم.»

« بگو واسه چی آخه؟»

«هیچی. فقط دیگه نباید اینجا باشیم.»

«چیزی شده که من نمی دونم؟»

«نه، هیچی نشده»

و نگفتم و هرگز نمی‌گویم که هر شب توی کابوسهای پی در پی و دنباله دارم سرش را گوش تا گوش می بُرم و جسد برهنه اش را تکه تکه میکنم و توی گونی برنج می پیچم یا وقتی که خوابیده نیمه های شب بلند می شوم می روم آشپزخانه، تیزترین کارد را برمی دارم میروم بالای سرش و ساعتهای طولانی به چهره ی زیبا و غم انگیزش توی خواب خیره می مانم و اشک می‌‌ریزم سایه ها از من می خواهند هر چه زودتر کار را یکسره کنم سایه ها می گویند تمامش کن .

«حالا که همه چی رو می دونی پس چرا معطلی چرا کار رو یکسره نمی کنی؟»

«بزن!»

«درست وسط قلبش!»

«چاقو فرو کن همون جا!»

«درست همون جا.»

یک بار حتی سایه ها دستم را بالا بردند و می خواستند با ضربه پایین بیاورند ساعتهای درازی در طول شب که دقیق نمیدانم چند ساعت طول کشید به کارد مچاله شده توی مشتم خیره ماندم اما نتوانستم آن را پایین بیاورم بعد برای اینکه از این افکار لعنتی بیرون بیایم مجبور شدم با زاری از اتاق بیرون بزنم بروم زیر درخت پرتقال بنشیم و ساعتهای طولانی سیگار بکشم و سیگار بکشم و اشک بریزم. می ترسم اگر بیشتر از این دست دست کنم و توی این خانه ی لعنتی بمانم دستم بلرزد و به فرمان سایه ها عمل کنم.

 

نقد داستان " از اینجا می رویم" به کوشش ایرج عرب، ابوالحسن سپهری، ناهید گرامیان

 داستان از اینجا می رویم دو زندگی را در منظر مخاطب قرار می دهد : اول زندگی راوی . از خانواده ای برخاسته است که مال و مکنتی داشته اند و به علتی پدر خانواده ورشکست می شود و مادر و فرزند در فقر به زندگی ادامه می دهند . مادر برای تامین معاش به کارگری در خانه های مردم می پردازد . پسر بزرگ می شود و کاری می گیرد و مادر در فکر ازدواج اش می افتد . در یکی ازاین خانه ها که پدر تاجر است دختری را نشان می کند تا برای پسرش خواستگاری کند . زندگی مریم : از خانواده ای است که پدر در آن تجارت پیشه است . دختری دارد . درارتباط با یکی از دوستان تاجرموقعیت ازدواج فرزندانشان فراهم می شود . در ابتدای این وصلت دو پدر بر سر تجارت خود اختلاف پیدا می کنند . این اختلاف سبب می شود که وصلت به هم می خورد و مریم با این تجربه ی نا کام در خانه می ماند . راوی از آن مسیر و مریم از این مسیر با خصلت های متفاوت به هم می رسند. پسر کارمند ، مریم خانه دار . مادر پیشنهاد می کند که مدتی در خانه ی پدری در کنار او زندگی کنند اما مریم نمی پذیرد . راوی با پس انداز و کمک پدر مریم خانه ای را برای زندگی می خرد . این خانه می شود مسئله ی داستان . خرید خانه ای قدیمی  با شالوده ای متزلزل ، با وجود مشکلات مالی و بنا برسلیقه مریم ، زندگی لذ ت بخش وقدرت مدار را برای مریم ،وترس وهراس ونفرت را برای راوی به ارمغان می اورد.نا اشنایی مریم به وظایف خانوادگی وبرخورد دستوری با همسر دلالت بر ان دارد .  در برخورد با این خانه ما در داستان رفتار دو گانه می بینیم . راوی در ابتدا روی حساب اجبار و قدرت هزینه ی خود خانه را با رضایت می خرد و فکر می کند که مریم این خانه را نمی پسندد . رفتارها در خانه متفاوت است . برخورد اجتماعی مریم با وضعیت جدید سازش است . کنار می آید . اما برخورد راوی برعکس است . خانه برایش کابوس می شود . در ان به رفتارهای مریم حس بد بینی پیدا می کند . از آرایشش بسیار حس بدبینی می گیرد و تجمل بازی اش و احساسات شاعرانه اش . در دوسوی متفاوت فکری حرکت می کنند تا جایی که راوی می گوید باید از اینجا برویم . در اینجاست که خرید خانه با آن درندشتی و اتاق های تو در تو در داستان معنا پیدا می کند . این خانه بورخسی محل امتحان می شود . دو نفر با پیشینه های متفاوت زندگی مستقلی را شروع کرده اند اما چگونه ؟ رفتار منفی راوی و رفتار مثبت مریم . هر دو شکست خورده اند. سرانجام تضادی عمیق بین آن ها  به وجود می اید  که با ترک خانه و بنا بر اراده راوی اشکار میگردد.اما به دور از ذهن مخاطب بوده که انتظار جدایی انها را در سر داشته پا می گذارند در مسیر های نو زندگی .

همه این چیدمان ها و بهره جستن از عناصر داستانی مربوط به اوهام، ترس و وحشت بنظر می رسد در خدمت داستان است. موضوع داستان مهاجرت است و مضمون داستان به چرائی این عامل می پردازد. نویسنده مرز خیال و واقعیت را در هم می ریزد و از جامعه ای می نویسد که هیچ چیز در جای خودش نیست. آدم هایی که می توانند زیر سایه ها و جفت چشم هایی که همه را می پایند زندگی کنند و در مقابل انسان هایی که نمی توانند خانه رمزآلود را با سوراخ و سنبه هایش تحمل کنند و زیر جفت چشم هایی که همه چیز را می پایند زندگی کنند به مهاجرت تن می دهند. راوی ترک خانه را تنها راه رهایی یا تغییر می بیند به جای سازگاری و انعطاف. نویسنده به خوبی توانست علت و معلول موضوع داستان را آشکار کند و پاسخ چرا از این جا می روند را بدهد.

تهیه و تنظیم: دریا

 

اطلاعیه

کارگاه نقد داستان هم نگر ساری در نظر دارد رمان " شب ظلمانی یلدا " از رضا جولائی را مورد نقد و بررسی قرار دهد ، از این رو از همه علاقه مندان ادبیات داستانی دعوت می شود در این نشست شرکت نمایند.

زمان : روز شنبه 31 تیر 96 ساعت 5 عصر

مکان : ساری - خیابان قارن - پژوهشکده ساری شناسی

 

گزارش

 

گزارش جلسه کارگاه نقد داستان هم نگر ساری در خرداد 96

روز شنبه 27 خرداد 96 کارگاه نقد داستان هم نگر ساری ، جلسه ماهانه خود را برگزار کرد . در این جلسه داستان کوتاه " برهنگی و باد " از ابو تراب خسروی مورد نقد و بررسی قرار گرفت .

در این نشست آقایان : مهدی فرج پور – ابوالحسن سپهری – علی اصغر غفوری – شعبان زلیکانی – داریوش عبادی – رضا بهاری – ایرج عرب و خانم ها : منیژه مختاری – بهشته ونداد – رویا اکبریان – سارا اسحاقی – ناهید گرامیان – ماریا عزیزی و دریا رضاییان حضور داشتند.

پس از پایان بحث و تبادل نظر اعضای نشست ، سرپرست کارگاه آقای حسین اعتماد زاده به منظور جمع بندی نقطه نظرات اعضا و نیز توضیح نکته های ساختاری داستان گفت : داستان یک هنر است و باید روی هنر و خلاقیت بحث کرد. داستان برهنگی و باد از حالت عادی و معمولی خارج شده و خواننده را وادار به اندیشیدن می کند و در ادامه ،چراهائی را به وجود می آورد. قبل از هر چیز باید به یک نکته کلیدی توجه کنیم و آن این که حقیقت مانندی با حقیقت فرق دارد . داستان می تواند شبیه حقیقت باشد. قرار نیست که داستان کاملا واقعی و حقیقی باشد. نویسنده برای گفتن یک حرف این ساختار را انتخاب کرده است. مگر می شود که مرده راه برود و بخورد و بخوابد؟ طبیعی ست که نمی تواند. اما نویسنده برای پیشبرد هدفش این کار را کرد. زن و بچه راننده هم برای توجیه منطقی داستان است. در واقع آن ها ابزاری هستند که نویسنده انتخاب کرده که بتواند داستان بگوید. ما فقط با دو نفر سروکار داریم. راننده که زنده است و مرد مرده.اصل داستان این است که نویسنده می خواهد بگوید ما انسان ها اسیر یک سری عادت ها و رفتارهای کلیشه ای در زندگی شدیم و بیدار هم نمی شویم. کیفیت زندگی مان بنا براین عادات ، ارتقا نمی یابد. با این توضیح گره ها گشوده می شود. در واقع مرد مرده ، زنده است و رفتار زنده ها را دارد و راننده مرده است و رفتار مرده ها را دارد. یعنی جای مرده و زنده عوض شد. در این جا مرده دارای تحرک است ، ولی مرد راننده زندگی اش بر اساس یک سری رفتارهای تکراری بنا شده است . در ساعت مشخص جسد ها را تحویل می گیرد ، در ساعتی مشخص به خانه می آید وهمینطور تا آخر. مرد مرده اما در اتاق دخترک می خوابد ، چون دخترک هنوز در این سن و سال اسیر عادت ها نشده است. داستان آشکارا نقدی ست به جامعه و زندگی اجتماعی آدم ها که بر اساس یک سری عادت ها می گذرد. باید این ساختار را به هم زد و به این اصل رسید که زندگی فقط خوردن و خوابیدن نیست . به نظر می رسد نقطه ضعف داستان در قسمت پایانی آن است. این داستان خطی ست و ذهنی نمی باشد. داستان اصلا در ذهن راننده نمی گذرد.یکی از دوستان به اشتباهات دستوری متن اشاره کردند که باید بگویم ، اشتباهات دستوری متن مربوط به ویراستار اثر است. اما زبان این داستان ، زبان گفتار است و به همین دلیل شاید در بعضی از جاها افعال آن طور که باید بر اساس قواعد دستور فارسی نیست ، که البته ایراد هم به حساب نمی آید ، چون زبان گفتار است. این داستان رئالیستی ست و شاید هم به پست مدرن نزدیک شده باشد. همانطور که یکی از دوستان اشاره کردند ، در داستان های پست مدرن ، معمولا افراد و شخصیت ها نام مشخصی ندارند. درپایان پیشنهاد می کنم دوستان دوباره این داستان را بخوانند . حال که با این بحث های خوبی که داشتیم توانستیم زوایای پنهان را روشن کنیم ، با خوانش دوباره مطمئنا گره های بیشتری گشوده می شود.

تهیه و تنظیم : ناهید گرامیان

 

گزارش

گزارش جلسه کارگاه نقد داستان هم نگر ساری در اردیبهشت 96

 

کارگاه نقد داستان هم نگر ساری ، روز شنبه 30/2/96 جلسه نقد و بررسی رمان " پائیز فصل آخر سال است " از نسیم مرعشی را برگزار کرد. در این جلسه علاوه بر سرپرست کارگاه حسین اعتمادزاده ، آقایان مهدی فرج پور – ایرج عرب – علی اصغر غفوری – داریوش عبادی ، و خانم ها منیژه مختاری – بهشته ونداد – ناهید گرامیان – سارا اسحاقی – دریا رضائیان و ماریا عزیزی حضور داشتند.

در طول جلسه ، اعضای نشست به ارائه نقطه نظرات شان پرداختند و سپس در پایان جلسه ، حسین اعتمادزاده ضمن دادن توضیحاتی ، به جمع بندی نظرات نیز پرداخت.

حسین اعتمادزاده پیرامون این رمان گفت : این کتاب 22 بار چاپ شده است . چندین دلیل برای این امر وجود دارد. یکی از این موارد این است که نویسنده توانسته تکنیکی را به کار ببرد و داستان را به نحوی جذاب و خواندنی کند که ما منتقدین هم آن را به عنوان یک داستان بلند می پذیریم. البته ناگفته نماند ، این رمان آنچنان مسئله اجتماعی و سیاسی را مطرح نکرده که منتقد نتواند از خط قرمزها عبور کند و به نقد بنشیند. بار سیاسی هم ندارد. از این رو می توان گفت غیر از این موارد ذکر شده ، وجود ارتباطات موثر در دنیای نشر هم منجر به چاپ مجدد این کتاب گردید. درونمایه رمان ، با توجه به نظر بیشتر دوستان ، درد مشترک این سه زن از سه جغرافیای گوناگون ایران است. هر سه هم سن و سال و با موقعیت های اجتماعی کم و بیش مشابه ، اما با وضعیت خانوادگی متفاوت ، درد مشترک دارند که می شود گفت درد مشترک نسل جوان ما است. نویسنده مسئله مهاجرت را هم مطرح کرده و گریزی هم می زند به این که مهاجرت نمی تواند راه حل مناسبی باشد ، به خصوص تعدادی ازآنها هم که رفتند با مشکلاتی مواجه اند. در بحث فرهنگی ، تضاد بین سنت و مدرنیته حاکم است و با نشانه های داده شده ، احساس می شود. زبان داستان ، زبان گفتار است. تعلیق و نوع روایت و شکل ساختاری نتوانسته تا این حد داستان را قوی کند ، که زبان درست و مناسب توانست . قدرت زبان تا به حدی بود که توانست کشش لازمه را هم به وجود بیاورد . انتخاب زاویه دید از عوامل بسیار مهم در داستان نویسی است. وقتی زاویه دید اول شخص انتخاب می شود ، راوی به راحتی می تواند از احساسات و عواطفش بگوید. به طور مثال لیلا هر آن چه که درذهن داشت را می توانست به راحتی بیان کند. وقتی به زمان داستان بیشتر توجه می کنیم ، متوجه می شویم زمان بسیار کوتاه است . گاهی فقط در یک روز می گذرد ، اما با رفت و برگشت های پی در پی به گذشته ، توانست روایت منطقی و قابل اعتنائی داشته باشد. اشاره کنم همانطور که دوستان توضیح دادند در جاهائی هم با شبه تک گوئی مواجه بودیم. از همه شما سپاسگزارم که در این جلسه شرکت کردید و همانطور که اتفاق نظر داشتید ، رمان پرکشش و جذابی بود که همه از خواندنش لذت بردیم.

                                               تهیه و تنظیم : ناهید گرامیان

اطلاعیه

کارگاه نقد داستان هم نگر ساری در نظر دارد رمان "پاییز فصل آخر سال است " از " نسیم مرعشی " را مورد بررسی و نقد قرار دهد.از همه علاقه مندان به ادبیات داستانی جهت شرکت در این جلسه دعوت می شود.

زمان : شنبه 30 اردیبهشت 96 - ساعت 5 عصر

مکان : ساری - خیابان قارن - پژوهشکده ساری شناسی

اطلاعیه

کارگاه نقد داستان هم نگر ساری به اطلاع می رساند ، اولین نشست کارگاه در سال 96 برگزار می شود. از همه علاقه مندان ادبیات داستانی جهت شرکت در این جلسه دعوت می شود.  

زمان : شنبه 2 اردیبهشت 96 - ساعت 5 عصر

مکان  : ساری - خیابان قارن ، پژوهشکده ساری شناسی

اطلاعیه

به مناسبت رونمائی اولین مجموعه داستان فیروزه اصفهانی به نام " مهر مهربانو " از شما فرهیخته ی گرامی دعوت به عمل می آید. حضور گرم شما به رونق هنر ادبیات داستانی استان مازندران کمک خواهد نمود.

زمان: پنجشنبه 21 بهمن95 ، ساعت 16

مکان: ساری، خیابان فرهنگ ، رو به روی خیابان حافظ ، کافه کتاب مهرگان

 

کارگاه نقد داستان هم نگر ساری

اطلاعیه

به مناسبت رونمائی اولین مجموعه داستان فیروزه اصفهانی به نام " مهر مهربانو " از شما فرهیخته ی گرامی دعوت به عمل می آید. حضور گرم شما به رونق هنر ادبیات داستانی استان مازندران کمک خواهد نمود.

زمان: پنجشنبه 21 بهمن95 ، ساعت 16

مکان: ساری، خیابان فرهنگ ، رو به روی خیابان حافظ ، کافه کتاب مهرگا

گزارش و اطلاعیه

در جلسه ماه گذشته کارگاه ، یکی از اعضای کارگاه داریوش عبادی ، داستان کوتاه " دیدار " از مجموعه داستان "رد پای حلزون " از مهکامه رحیم زاده گیلانی را خواند و سپس مورد نقد و بررسی قرار داد. در جلسه ماه بهمن نیز یکی دیگر از اعضا به خوانش و نقد داستان انتخابی خود خواهد پرداخت. از همه علاقه مندان به ادبیات داستانی جهت شرکت در این جلسه دعوت به عمل می آید.

زمان : شنبه 23 بهمن 95 ساعت 4 عصر

مکان : ساری ، خیابان قارن ، پژوهشکده ساری شناسی

گزارش و اطلاعیه

در جلسه ماه قبل کارگاه نقد هم نگر ساری ، ایرج عرب ،یکی از اعضای کارگاه داستان کوتاه "دو غریبه ، دو آشنا" از مجموعه داستان"فقط عاشق زبان عاشق را می فهمد" از قاسمعلی فراست را خواند و مورد نقد و بررسی قرار داد. در جلسه آینده کارگاه ، این بار یکی دیگر از اعضا داستان منتخب خود را می خواند و نقد می کند. از همه علاقه مندان ادبیات داستانی دعوت می شود در این جلسه شرکت کنند.

زمان : شنبه 18 دی 95 ساعت 4عصر

مکان: ساری ، خیابان قارن ، پژوهشکده ساری شناسی

اطلاعیه و گزارش

کارگاه نقد داستان هم نگر ساری در ادامه تصمیم خود مبنی بر نقد یک داستان کوتاه از یک نویسنده ایرانی که توسط یکی از اعضای کارگاه انجام می شود ، در نظر دارد جلسه ماه آذر را برگزار کند. در جلسه گذشته ناهید گرامیان یکی از اعضای کارگاه داستان " کابوس شناور " از مجموعه داستان " بی باد ، بی پارو " از فریبا وفی را خواند و سپس نقد خود را ارئه کرد و پس از آن اعضای نشست به بحث و بررسی پرداختند.. این بار هم یک دیگر از اعضا پس از داستان خوانی ، به نقد آن خواهد پرداخت. 

زمان: شنبه 20 آذر 95 - ساعت 4 عصر

مکان : ساری . خیابان قارن - ساختمان ساری شناسی

اطلاعیه

در راستای برنامه شش ماهه دوم سال 95 کارگاه نقد داستان هم نگر ساری ، یکی دیگر از اعضای کارگاه به خوانش داستان ونقد آن می پردازد. شرکت در این جلسات برا ی همه علاقه مندان ادبیات داستانی آزاد می باشد.

زمان : روز شنبه 8 آبان  95 - ساعت 4 عصر

مکان : ساری - خیابان قارن - پژوهشکده ساری شناسی

گزارش

گزارش جلسات کارگاه نقد داستان هم نگر ساری در ماههای مرداد و شهریور 95

تهیه وتنظیم : ناهید گرامیان

روز شنبه 23 مرداد 95 ، طبق اطلاعیه کارگاه ، تعدادی از اعضا، یک مجموعه داستان ایرانی را انتخاب کرده وپس از خواندن و نقد یک داستان کوتاه از آن مجموعه ( البته به دلخواه خود ) مقالات شان را به سرپرست کارگاه ، حسین اعتمادزاده تحویل دادند. در ابتدای جلسه  ، حسین اعتمادزاده پیرامون سبک های داستان نویسی همچون رئالیسم و رمانتیسم توضیحاتی داد. سرپرست کارگاه سپس برنامه شش ماهه دوم سال 95 کارگاه را تعیین کرد. براساس این برنامه ، هر ماه یک یا دو نفر از اعضای کارگاه داستانی را که انتخاب کردند به همراه مقاله تحلیلی خود در جلسه می خوانند. البته در این میان سایر اعضا ی نشست ، به نقد و بررسی داستان خوانده شده هم می پردازند. طبق همین برنامه ریزی در جلسه کارگاه به تاریخ 20 شهریور 95 ، مهدی فرج پور یکی از اعضا ، که  داستان " عشق روی پیاده رو " از مجموعه داستانی به همین نام ، به نویسندگی " مصطفی مستور " را انتخاب کرده بود ، خواند. پس از خوانش داستان ، اعضای نشست هرکدام خیلی کوتاه ومفید پیرامون این داستان مطالبی بیان کردند. آنگاه مهدی فرج پور مقاله خود که مشتمل بر نقد تحلیلی و ساختاری این داستان بود را خواند. جلسه بعدی کارگاه در تاریخ 24 مهر 95 ، ساعت 4 عصر برگزار می شود  و یکی دیگر از اعضا به خوانش داستان و مقاله خود می پردازد.

اطلاعیه

کارگاه نقد داستان هم نگر ساری در نظر دارد در جلسه آینده یک داستان کوتاه به انتخاب یکی از اعضای کارگاه خوانده ونقد شود . از همه مشتاقان ادبیات داستانی دعوت می شود در این جلسه شرکت کنند.

زمان : روز شنبه 20 شهریور - ساعت 5 عصر

مکان : ساری خیابان قارن - پژوهشکده ساری شناسی

اطلاعیه

کارگاه نقد داستان هم نگر ساری در نظر دارد ، دفتری از مجموعه نقد داستان های کوتاه ایرانی که توسط اعضای کارگاه صورت گرفته را به چاپ برساند. به همین منظور ، همه اعضای  کارگاه می توانند با انتخاب یک مجموعه داستان ایرانی ( چاپ اول دهه 90 ) و نقد یک داستان به اختیار خود از آن مجموعه ، در این جلسه شرکت کنند.ضمنا اعضائی که بنا بر دلایلی نمی توانند در این جلسه حضور یابند ، می توانند با ارسال داستان و نقد آن ، کارگاه را در جهت رسیدن به اهداف خود یاری نمایند.

زمان : شنبه  23 مرداد 95  - ساعت 6 عصر

مکان : ساری - خیابان قارن - پژوهشکده ساری شناسی

گزارش

گزارش نقد داستان کوتاه " حصار شیشه ای " از محبوبه هاشمیان  ----  تهیه وتنظیم : ناهید گرامیان

" داستان باید حتما زاویه دید مناسبی داشته باشد ، در غیر این صورت یک متن ادبی است "

 

روز شنبه 19 تیر 95 ، کارگاه نقد داستان هم نگر ساری ، داستان کوتاه " حصار شیشه ای " از محبوبه هاشمیان را مورد نقد و بررسی قرار داد. در این جلسه نویسنده داستان نیز حضور داشت. نخست سرپرست کارگاه ، حسین اعتمادزاده چند توصیه به نویسندگانی که داستان شان را جهت نقد به کارگاه ارسال می کنند ، کرد وگفت : به نویسندگانی که داستان شان را می فرستند توصیه می کنم  ،سعی کنید حتما اول شناخت پیدا کنید ، آنچه را که خودتان 

ادامه نوشته

داستان

     حصار شیشهای   

 

     خواب دیدم زیر آبم. دریا بود ولی شفاف. تنگ بزرگی قاب شده بر دیوار. یک تابلو شبیه آکواریوم بزرگ. با اینکه نه موج داشت نه تلاطم ولی احساس می‌کردم آنجا دریاست. ایستاده بودم زیر آب. پیراهن گشاد وبلندی تنم بود. زرد با گلهای ریز قرمز. دستانم را مثل بال زدن پرنده‌ها تکان 

ادامه نوشته

اطلاعیه

کارگاه نقد داستان هم نگر ساری ، در نظر دارد داستان کوتاه " حصار شیشه ای " از محبوبه هاشمیان را مورد نقد و بررسی قرار دهد. از همه علاقه مندان ادبیات داستانی جهت شرکت در این جلسه دعوت می شود. داستان مورد نظر در ادامه اطلاعیه ، آورده می شود و همگان می توانند پس از خواندن داستان ، در جلسه شرکت کنند.

زمان : شنبه 19  تیر 95 - ساعت 6 عصر

مکان : ساری خیابان قارن. پژوهشکده ساری شناسی