گزارش جلسه کارگاه نقد داستان هم نگر ساری در آذر 96
کارگاه نقد داستان هم نگر ساری، روز شنبه 25/9/96 جلسه نقد و بررسی داستان "از اینجا می رویم" را با حضور نویسنده اثر " محمد رضا براری" ، سرپرست کارگاه "حسین اعتمادزاده" ، اعضا کارگاه و علاقمندان برگزار کرد.
متن داستان "از اینجا می رویم"
از اینجا میرویم
من خانه ای خریدم که وقتی داخلش شدم تازه فهمیدم چقدر از بودن در این خانه احساس ناامنی میکنم درختهای پیر پرتقال و نارنج تمام حیاط کوچک خانه را محاصره کرده بودند و سایه شان همه جا را تاریک میکرد. باید سر خم میکردیم تا شاخه ها و تیغ ها به سر و صورتمان نخورند و به لباسمان گیر نکنند حتی یک آن احساس کردم پایه های خانه سست است و با کوچکترین زلزله ای در خودش فرو میریزد و ما را میبلعد.
تنها حُسن خانه، بزرگی و درندشتی اش بود ورودیها و درهای بیشماری که نمیشد حدس زد به کجا باز میشوند و به کجا ختم، با اینکه میدانستم مریم از خانه های رازآمیز با سوراخ سُنبه های زیاد، خوشش میآید اما نمیدانستم این خانه ی قدیمی برای او این ویژگی را دارد یا نه؟
از بین تمام خانه هایی که دیده بودم تنها خانه ای بود که با پس انداز سالهای مجردی و وام مسکن و کمی قرض و قوله از پدر مریم جور در میآمد برای همین دل به دریا زدم و با یک نگاه سرسری خانه را پسند کردم و به بنگاهی گفتم تا مشتری دیگری برایش پیدا نشده زودتر کلکش را بکند قولنامه را بنویسد تا مریم را شگفتزده کنم.
خانه ی جدید میتوانست سرپناهی باشد که بعد از عروسی با خیال راحت می توانستیم اسباب اثاثیه ها و جهیزیه ی مریم را اینجا بیاوریم و آلاخون والاخون نشویم راضی شدم به خریدش، اصولاً توی خریدهایم بی مهابا عمل میکنم اگر با نگاه اول از چیزی خوشم آمد دست به جیب میشوم اهل چک و چانه زدن هم نیستم بعضی وقتها فروشنده ها که می بینند مشتری پپه ای گیرشان آمده که هر چه دولا پهنا حساب می کنند پول را دو دستی کف دستشان می گذارد خودشان دچار عذاب وجدان میشوند و تخفیف میدهند بیشتر مواقع هم به روی خودشان نمی آورند و توی دلشان بشکن می زنند.
خانه مان یک کوچه با خیابان اصلی فاصله داشت به نانوایی، قصابی و سوپری نزدیک بود، وقتی مریم را بردم تا خانه را ببیند جلوی آرایشگاه کمی معطل شدم تا دیدمش آنقدر که آرایش کرده بود یک آن نشناختمش و فکر کردم زنی دیگری توی ماشین نشسته.
وقتی کلید انداختم در حیاط را باز کردم مریم کاملاً مبهوت شده بود انگار چشمهایش درست نمی دیدند بس که به هر طرف خیره میشد و چشم می گرداند مثل بچهها هی از این اتاق به آن اتاق میرفت دری را باز میکرد دری را می بست داخل اتاقی میشد و از اتاق دیگری سر در می آورد.
«چقدر شبیه هزارتوهای بورخسه!»
خنده ام گرفت توی دلم گفتم«چقدر خوبه همین یه کتاب رو خونده و میتونه برای همه ی مفاهیم عالم از همین کتاب مثال بزنه» اما درست میگفت خانه دقیقا همین ویژگی را داشت تودرتو و اسرارآمیز.
«نگران بودم خوشت نیاد؟»
«نه عزیزم، خیلی هم خوبه با این که کلنگیه ولی انرژی زیادی تو خودش داره!»
«خوبه که خوشت اومد، خیالم راحت شد!»
«حس میکنم زندگی تو این خونه برام خوشاینده!»
و رقص کنان می دوید سمت راهرو، اتاقها، آشپزخانه و هزارتوهای دیگر. موهای بلندش در بادی که از پنجره ها میآمد پرواز میکرد.
خانه فقط چهار اتاق خواب داشت انگار صاحبخانه ی قبلی حسابی سرشان شلوغ بود خانواده ی پر جمعیتی که لحظهای از امر خطیر زاد و ولد دست بر نداشتند و هی خودشان را تکثیر کردند. چقدر باید خودت را ادامه بدهی؟ تا کجا، تا کی؟
خانه یک پذیرایی درندشت داشت که مریم با دیدنش غصه اش گرفت و آه از نهادش بلند شد.
«وای چطوری پرش کنم!»
بوی نم و نا همه جا را فرا گرفته بود بوی رخوت انگیز کهنگی و رطوبت و بوهای عجیب دیگر که بیشترشان خاطرات کودکی و دوران ورشکستگی پدر را در من زنده میکرد روزگاری که هیچ وقت دوباره نمیخواستم به آن روزها برگردم دورانی که مادر با همه ی اهن و تُلپ و اسم و رسم خاندان پدری مجبور شد زندگی پاشیده اش را با چنگ و دندان حفظ کند و برود کلفتی خانه ی بزرگان شهر، تا ما از گرسنگی و بدبختی تلف نشویم.
همان سالهایی که مادر توی یکی از نظافتهای منزل تجار و برنج فروشهای شهر، عروس آینده اش را انتخاب کرد و تا مدتها او را در آب نمک خواباند تا زمانش برسد و با اینکه میدانست مریم دلداده ی کسی دیگر بود و شیرینی خورده اش، که بخاطر اختلاف پدران تاجرشان که سر هم کلاه گذاشته بودند همه چیز بهم خورد مادر مریم را حفظ کرد و به این ازدواج اصرار کرد و تمام تاکیدش به دور و بری ها این بود این قصه فقط به گوش من نرسد تا بی خبر ماجرا من باشم اما نمی دانست در شهری کوچک حرفها و رازها خیلی زود دهان به دهان می شود.
از پله ها رفتم پشت بام تا از بالا همه جا را خوب تماشا کنم پله ها زیر پایم لق میزدند. باید عمله و بنا میآوردم برای تعمیر، اینطوری هر لحظه و هر بار که بخواهی بیایی بالا، فکر میکنی زیر پایت دارد خالی میشود و داری سقوط میکنی و سقوط یعنی پایان همه چیز.
پشت خانه ی مان یکسر شالیزار بود و تا چشم کار میکرد زمین کشاورزی بود با حیرت فهمیدم درست پشت خانه رودخانهای جریان دارد، حتی انتهای دیوارهای بلوکی پشت حیاط توی رودخانه قرار داشت اگر مریم میآمد و این صحنه را میدید حتماً سکته میزد و چند تا درشت بارم میکرد حالا میفهمم برای چه هر چه به صاحبخانه میگفتم قبول میکرد و همه جوره با من راه آمد حتی قبول کرد یک سوم باقیمانده پول را چک یکساله بدهم.
شیرینی دانمارکی را گذاشت دهانش و گفت«مبارکه و جعبه ی شیرینی را گرفت سمتم.»
مریم آمد پشت سرم، جیغ بلندی کشید ترسیدم به چهره اش که دقیق شدم دیدم جیغش از خوشحالی زیادش است صورتم را بوسید و غرق تماشای رودخانه شد
«من عاشق این بودم که پشت خونه مون رودخونه داشته باشه مرسی عزیزم!»
و همچنان که مثل بچهها مرا میبوسید جست و خیز میکرد و خودش را به نرده های سیمانی مچسباند
«آه چقدر شاعرانه!»
انگار این من بودم که با دستهای خودم رودخانه را به این سمت کشیده بودم و گذاشته بودمش تا زیر بلوکهای سیمانی پشت حیاط جاری باشد و آوازی خروشان بخواند، آوازی مرموز.
از اینکه چقدر آمد و رفت، جیغ و داد، بشور و بساب، همخوابگی و زایمان، عروسی و عزا توی این خانه ی قدیمی و نمناک روی داده بود چندشم میشد و حالم را بد میکرد. هر وقت میرفتم حمام و یا توالت از اینکه آدمهایی میلیونها بار اینجا دوش گرفته اند و روی سنگ توالت نشستند حالم را بد میکرد دوست داشتم خانهام را خودم میساختم با دستهای خودم، وجب به وجب و خشت به خشتش را، هر بار بیشتر ترس و دلشوره ی عمیقی توی دلم رخنه میکرد.
وقتی بار و بندیلمان را آوردیم، اصلاً احساس آرامش نمیکردم دلم بی خود شور میزد قلبم تیر میکشید و سرم درد میگرفت معده ام می جوشید و هی میخواستم سیگار بکشم. با اینکه سالها بود بعد از سربازی ترک کرده بودم
کوه نزدیک خانه مان بود درست بعد شالیزارها، با اینکه اواخر پاییز بود سفیدی گردنه های پوشیده از برف را به راحتی و به وضوح میشد دید و سرمایش را حس کرد.
مریم عاشق چنین صحنه هایی بود، صحنه های رمانتیک، گرمکن ورزشی اش را می پوشید میرفت پشت بام روی صندلی قدیمی لهستانی می نشست، قهوه میخورد و اگر کاری نداشت دلش میخواست ساعتها به تصویر روبرو خیره شود گاهی آنقدر آن بالا میماند که یادش میرفت شام درست کند یا غذایش جزغاله میشد بعد، منِ خسته و کوفته از اداره برگشته را میفرستاد سرکوچه از سوپری محل خیار شور و کالباس بگیرم یا اینکه بروم ساندویچی، پیتزا سفارش بدهم یا اینکه شیر و پنیر بگیرم و به خانه برگردم.
مادر خیلی اصرار داشت، توی خانهی پدری بمانیم یکی از اتاقها را بگیریم و زندگیمان را شروع کنیم اما من با حرفهای مریم که مستقل شدن را بهانه کرده بود خر شدم و اینجا را گرفتم دلم برای مادرم سوخت کاش می توانستم دوباره برگردم کاش برمی گشتم.
مریم برایم چای آورد توی سینی سلطنتی که عاشقش بود توی استکان هایی با دسته های فلزی آبطلاکاری شده، مریم عاشق زرق و برق و تجمل بود این ویژگی اش را فقط چند روز بعدِ عقد متوجه شدم هر چیز لوکس و مارک دار یا حتی وسایل قدیمی و اصل و نسب دار چشمهایش را برق می انداخت و ویرش میگرفت هر طور شده آن را به دست بیاورد و صاحبش بشود برق حلقه ی دستش همان لحظه رفت توی چشمم، حلقه برجستگی هایی داشت شبیه گل هایی در هم تنیده و پیچیده در هم و اگر با دقت به آن نگاه میکردی ماری را پس تصویر، به وضوح می توانستی ببینی به حلقه ی دستم که لنگه ی همان بود نگاه کردم تا به حال اینقدر به نقش و نگارهایش دقیق نشده بودم چای را یک ضرب سر کشیدم تمام دهانم سوخت.
دیگر نمی توانستم توی هیچ کدام از اتاقها بخوابم حتی اتاق خوابی که مریم با سلیقه ی مخصوص خودش و با وسایل سنتی چیده و تزئین اش کرده بود خوابیدن توی این اتاق برایم نفس گیر و جانفرسا بود انگار کسی دستش را میگذارد روی گلویت و با تمام قدرت فشار میدهد تمام طول شب نمی توانستم چشم روی هم بگذارم لحظه شماری میکردم هوا روشن شود بروم اداره و آنجا آرام بگیرم.
مریم اما با آرامش کودکانه ای کنارم می خوابید و خروپفش هم در میآمد فکر میکردم چقدر با هم متفاوتیم او گرفته و خوابیده، خروپفش هم در آمده اما من جنازهای که در تنهایی اتاق هر لحظه بیشتر در خودم غرق میشدم.
تنهایی من در دل تاریک شب رشد میکرد و بزرگ میشد دورهی مجردی فکر میکردم با ازدواج از تنهایی ام کم میشود همیشه کسی کنارت هست و در همه ی لحظات همراهی ات میکند ولی این احساس زیاد دوام نیاورد حالا با وجود مریم و با حضور او احساس تنهایی بیشتری به من دست میداد یا وقتی که از آرایشگاه بر می گشت آرایش غلیظش حس مبهمی از نفرت را در من تقویت میکرد.
هر وقت سایه ای روی وسایل میافتاد یا چیزی تکان میخورد یا صدایی از جایی بلند میشد حس میکردم جمعیت زیادی از آدمهای قدیمی و سالخورده با چشمهای خیره و هیزشان به ما زل زده اند و تماشاکنان زندگی رخوتبار ما هستند انگار ما دو تا، شخصیتهای یک نمایش مسخره بودیم که مجبور بودیم ناخواسته برایشان نقش بازی کنیم تا بساط سرگرمی شان فراهم شود. هر چه بود من به هیچ وجه نمی خواستم توی این نمایش نقش قرار بگیرم.
صداهای مبهم و مرموز در طول شب شک مرا بیشتر میکرد احساس میکردم چندین جفت چشم مشغول تماشای معاشقه ی ما بودند و حالا که مریم گرفته و خوابیده، دارند با چشمهایی وقیح نگاهم می کنند و با پچ پچها و شکلک در آوردنشان مرا به هم نشان می دهند و یک دل سیر به ریشم میخندند سایه هایی که ساعتها توی اتاق کش می آمدند و متراکم می شدند.
باید همین فردا به مریم بگویم دیگر نمیتوانم توی این خانه ی لعنتی زندگی کنم یعنی هر وقت از اداره پایم را توی خانه می گذارم احساس میکنم دارم وارد سلول انفرادی ام می شوم گاهی هی زمان ماندن توی اداره را بیشتر میکردم تا هر چه دیرتر به خانه بروم. باید به مریم بگویم دیگر آرایشگاه رفتن را تعطیل کند نمی خواهم با چهره های دیگری از او مواجه شوم.
باید این خانه ی مشکوک را بفروشم به ضررش هم راضی ام به درک، اگر هم مشتری پیدا نشد باید اجاره اش بدهم به کسی که بتواند توی این خانه ی اشباح دوام بیاورد من دیگر حاضر به زیستن در این بزرخ متراکم نیستم.
مریم در حالی که ظرفها را توی کارتن می گذارد با حسرت آه میکشد و سر تکان میدهد
«نمیشه نریم؟ تازه داشتم به این خونه عادت میکردم!»
سکوت میکنم طولانی و کشدار تا بیشتر از این ادامه ندهد
«نمی دونستم اینقدر نازک نارنجی هستی؟»
برای اینکه بداند مصمم و جدی هستم و فقط به رفتن از اینجا فکر می کنم اخم میکنم تا دیگر حرفی را نزند
«همین که گفتم، باید بریم.»
«من خونه ی مادرت نمی آم!»
«به جهنم. می ریم یه خراب شده ی دیگه!»
«اینجا که بهتر از یه خراب شده ی دیگه اس»
«بس کن»
مریم که میبیند اینطوری موفق نشد شروع می کند به عشوه کردن همیشگی اش که فکر میکند برایم شیرین و جذاب است تا از خر شیطان پیاده ام کند.
«من که جیک جیک می کنم تخمای کوچیک می کنم بزارم برم؟»
طوری که انگار دیگر این عشوه های خرکی برایم جالب نیست حتی مسخره هم هست می زنم توی ذوقش
«همین فردا از اینجا می ریم.»
« بگو واسه چی آخه؟»
«هیچی. فقط دیگه نباید اینجا باشیم.»
«چیزی شده که من نمی دونم؟»
«نه، هیچی نشده»
و نگفتم و هرگز نمیگویم که هر شب توی کابوسهای پی در پی و دنباله دارم سرش را گوش تا گوش می بُرم و جسد برهنه اش را تکه تکه میکنم و توی گونی برنج می پیچم یا وقتی که خوابیده نیمه های شب بلند می شوم می روم آشپزخانه، تیزترین کارد را برمی دارم میروم بالای سرش و ساعتهای طولانی به چهره ی زیبا و غم انگیزش توی خواب خیره می مانم و اشک میریزم سایه ها از من می خواهند هر چه زودتر کار را یکسره کنم سایه ها می گویند تمامش کن .
«حالا که همه چی رو می دونی پس چرا معطلی چرا کار رو یکسره نمی کنی؟»
«بزن!»
«درست وسط قلبش!»
«چاقو فرو کن همون جا!»
«درست همون جا.»
یک بار حتی سایه ها دستم را بالا بردند و می خواستند با ضربه پایین بیاورند ساعتهای درازی در طول شب که دقیق نمیدانم چند ساعت طول کشید به کارد مچاله شده توی مشتم خیره ماندم اما نتوانستم آن را پایین بیاورم بعد برای اینکه از این افکار لعنتی بیرون بیایم مجبور شدم با زاری از اتاق بیرون بزنم بروم زیر درخت پرتقال بنشیم و ساعتهای طولانی سیگار بکشم و سیگار بکشم و اشک بریزم. می ترسم اگر بیشتر از این دست دست کنم و توی این خانه ی لعنتی بمانم دستم بلرزد و به فرمان سایه ها عمل کنم.
نقد داستان " از اینجا می رویم" به کوشش ایرج عرب، ابوالحسن سپهری، ناهید گرامیان
داستان از اینجا می رویم دو زندگی را در منظر مخاطب قرار می دهد : اول زندگی راوی . از خانواده ای برخاسته است که مال و مکنتی داشته اند و به علتی پدر خانواده ورشکست می شود و مادر و فرزند در فقر به زندگی ادامه می دهند . مادر برای تامین معاش به کارگری در خانه های مردم می پردازد . پسر بزرگ می شود و کاری می گیرد و مادر در فکر ازدواج اش می افتد . در یکی ازاین خانه ها که پدر تاجر است دختری را نشان می کند تا برای پسرش خواستگاری کند . زندگی مریم : از خانواده ای است که پدر در آن تجارت پیشه است . دختری دارد . درارتباط با یکی از دوستان تاجرموقعیت ازدواج فرزندانشان فراهم می شود . در ابتدای این وصلت دو پدر بر سر تجارت خود اختلاف پیدا می کنند . این اختلاف سبب می شود که وصلت به هم می خورد و مریم با این تجربه ی نا کام در خانه می ماند . راوی از آن مسیر و مریم از این مسیر با خصلت های متفاوت به هم می رسند. پسر کارمند ، مریم خانه دار . مادر پیشنهاد می کند که مدتی در خانه ی پدری در کنار او زندگی کنند اما مریم نمی پذیرد . راوی با پس انداز و کمک پدر مریم خانه ای را برای زندگی می خرد . این خانه می شود مسئله ی داستان . خرید خانه ای قدیمی با شالوده ای متزلزل ، با وجود مشکلات مالی و بنا برسلیقه مریم ، زندگی لذ ت بخش وقدرت مدار را برای مریم ،وترس وهراس ونفرت را برای راوی به ارمغان می اورد.نا اشنایی مریم به وظایف خانوادگی وبرخورد دستوری با همسر دلالت بر ان دارد . در برخورد با این خانه ما در داستان رفتار دو گانه می بینیم . راوی در ابتدا روی حساب اجبار و قدرت هزینه ی خود خانه را با رضایت می خرد و فکر می کند که مریم این خانه را نمی پسندد . رفتارها در خانه متفاوت است . برخورد اجتماعی مریم با وضعیت جدید سازش است . کنار می آید . اما برخورد راوی برعکس است . خانه برایش کابوس می شود . در ان به رفتارهای مریم حس بد بینی پیدا می کند . از آرایشش بسیار حس بدبینی می گیرد و تجمل بازی اش و احساسات شاعرانه اش . در دوسوی متفاوت فکری حرکت می کنند تا جایی که راوی می گوید باید از اینجا برویم . در اینجاست که خرید خانه با آن درندشتی و اتاق های تو در تو در داستان معنا پیدا می کند . این خانه بورخسی محل امتحان می شود . دو نفر با پیشینه های متفاوت زندگی مستقلی را شروع کرده اند اما چگونه ؟ رفتار منفی راوی و رفتار مثبت مریم . هر دو شکست خورده اند. سرانجام تضادی عمیق بین آن ها به وجود می اید که با ترک خانه و بنا بر اراده راوی اشکار میگردد.اما به دور از ذهن مخاطب بوده که انتظار جدایی انها را در سر داشته پا می گذارند در مسیر های نو زندگی .
همه این چیدمان ها و بهره جستن از عناصر داستانی مربوط به اوهام، ترس و وحشت بنظر می رسد در خدمت داستان است. موضوع داستان مهاجرت است و مضمون داستان به چرائی این عامل می پردازد. نویسنده مرز خیال و واقعیت را در هم می ریزد و از جامعه ای می نویسد که هیچ چیز در جای خودش نیست. آدم هایی که می توانند زیر سایه ها و جفت چشم هایی که همه را می پایند زندگی کنند و در مقابل انسان هایی که نمی توانند خانه رمزآلود را با سوراخ و سنبه هایش تحمل کنند و زیر جفت چشم هایی که همه چیز را می پایند زندگی کنند به مهاجرت تن می دهند. راوی ترک خانه را تنها راه رهایی یا تغییر می بیند به جای سازگاری و انعطاف. نویسنده به خوبی توانست علت و معلول موضوع داستان را آشکار کند و پاسخ چرا از این جا می روند را بدهد.
تهیه و تنظیم: دریا